بانوی شرقی
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 10 آبان‌ماه سال 1384

امروز وقتی پسرم از مدرسه اومده بود و طبق معمول داشت تند و تند تعریف میکرد خسته از کار روزانه فکر کردم((وای که چقدر حرف می زنه!))بعد به پسر کوچولوم نگاه کردم که مدتی از روز باهاش سروکله می زنم تا زودتر زبون باز کنه و برای لحظه ای شرمنده شدم ما چه بندگان قدر نشناس و فراموشکاری هستیم!روزها و ساعتها برای به چنگ آوردن چیزی دامن خدا رو می چسبیم و مدتی بعد از داشتن همون نعمت نالان و ناراضی هستیم.واقعا که اگر جای خدا بودیم با این همه نمک نشناسی چه می کردیم؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 75427


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها