X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
بانوی شرقی
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 18 شهریور‌ماه سال 1384

دخترک زیر باران که حالا شدت گرفته بود پا به پا می شد و در دل قسم می خورد هر ماشینی جلوی پایش ترمز کند بی هیچ حرفی سوار شود.تمام لباسهایش خیس شده و به تنش چسبیده بودند .اگر سرما می خورد...زیر لب خودش را لعنت کرد که چرا سوار همان پراید آلبالویی نشده بود..بعد در دل جواب خودش رو داد ((اون موقع هنوز دوش آسمون باز نشده بود..)) آینه جیبی اش را یواشکی بیرون کشید و با سرعت خودش را دید زد..آرایش غلیظو حرفه ایش ذیر باران تند داشت مثل گریم دلقکها میشد باید زودتر سوار ماشین میشد حتی اتوبوس واحد برایش عالی بود .

با صدای وق متوجه پیکان جوانان قهوی و داغانی شد که کمی جلوتر برایش ایستاده بود به سرعت جلو رفت بعد از دیدن خنده کریه و نگاه گرسنه راننده که بدتر از ماشینش به نظر می رسید شوکه شد صدای راننده چندش اور بود:چیه خوشگله فکر کردی پول همیشه پیش پولداراست؟به قیافم نگاه نکن ..

بعد چند تراول قرمز را تکان داد:مایه داریم ...

دختر زیر لب فحشی داد و از ناچاری سوار شد بعد در دل گغت ((من که دنبال کاسبی بودم ..حالا هم که خدا این خرو رسونده چرا رد کنم؟))

مرد هنوز داشت با لبخندی که جای دندانهای افتاده اش را نشان می داد وراجی می کرد رسیده بود به تعریف از خانه مجردی اش که زنش اصلا از وجودش خبر نداشت که زنگ احمقانه و داش مشتی موبایلش حرفش را نصفه گذاشت.ناگهان صدایش کلفت و لهجه اش عوض شد:باز که تویی ...مگه صد دفعه نگفتم به این بی صاحاب زنگ نزن...پول تلفن رو تو می دی؟..حالا بنال زودتر و خلاص کن ..خوب که چی ؟...جه کار کنم ؟...از گور بابام پول بیارم ؟میگم ندارم ..بگو فعلا دو تا نون بخره تا بعد...می گم ندارم می گی دختره کفشش پاره شده؟خوب بده براش بدوزن تا یه پولی گیرم بیاد

دختر با اشمیزاز جابجا شد تا بلکه نگاه مرد را از آیینه بدزدد بلکه خجالتش بدهد اما مرد تازه روی دور حرفهای تکراری و آشنا افتاده بود :از صبح تا شب با این قارقارک جون میکنم ...بیشتر ندارم ..اگه این بار آمد جلو در بگو شب با خودم حرف بزنه ...بگو این ماه ندارم ..نخواست بلند می شیم ...بیخود !مگه دزدی کردیم که جلوی در و همسایه خجالت می کشی؟...نترس با یه وعده نون خالی بچه ها سوتغذیه نمی شن!این حرفا مال پولداراست نه ما...بس کن دیگه زن آخر به تصادفم می دی ..خیرت که نمی رسه..

دختر بی طاقت به مرد که در ترافیک مانده بود نگاه کرد در را باز کرد.مرد باز خنده کریهش را زد: گجا خوشگله ..نترس واسه تو پول دارم من هیچوقت با خوشگلا بد حسابی نکردم..

دختر خشمگین برگشت :می دونی چرا این کاره شدم ؟چون بابام یه بی شرفی بود مثل تو که برای همه پول داشت جز من و مامان و داداشم!بترس از اون روزی که دخترت برای کفش نو خودش رو خرج کنه..

و مرد را با لبخند خشکش شده بر جا گذاشت.

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 75425


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها