X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
بانوی شرقی
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1384
منم مثل بقیه...
اما خاله ام گزارش کارها و نذر و نیازهای مارو میشنید و در کمال خونسردی می گفت من مهرداد رو به خدای قدر قدرتی سپردم و خیالم راحته ...تقریبا هفته ای سه با ربا ما تماس داشت و گزارش حال مهرداد و آخرین تغییرات وضعش رو به ما می داد منم مثل بقیه جویای حال پسر خاله ام بودم و به نوبه خودم به اعتقاداتم چنگ می زدم تا مهرداد چشم باز کنه...این قضیه ادامه پیدا کرد و انقدر طول کشید که کم کم دکترا هم نا امید شدن و یه فرصت تعیین کردن تا اگه تا اون موقع مهرداد چشم باز نکرد او رو به خونه بفرستن تا به زندگی گیاهیش ادامه بده... 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 75425


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها